شما می توانید با ارسال ایمیل خود ، بصورت رایگان مشترک شده و از بروزسانی مطلع شوید.

ایمیل خود را وارد کنید:

عبید زاکانی

Print This Post Print This Post

عبید زاکانی از شعرا و نویسندگان فارسی‌زبان قرن هشتم هجری قمری است.

عبیدالله ملقب به نظام‌الدین از صاحبان صدور خاندان زاکان قزوین است و اشعار خوب دارد و رسائل بی نظیر.

عباس اقبال در مقدمه دیوان عبید می‌نویسد:

از شرح حال و وقایع زندگانی عبید زاکانی بدبختانه اطلاع مفصل و مشبعی در دست نیست. اطلاعات ما در این باب منحصر است به معلوماتی که حمدالله مستوفی معاصر عبید و پس از او دولتشاه سمرقندی در تذکره خود، تألیف شده در قرن ۸۹۲ ه.ق.، در ضمن شرحی مخلوط به افسانه در باب او به دست داده و مؤلف ریاض العلماء در باب بعضی از تألیفات او ذکر کرده‌است. معلومات دیگری نیز از اشعار و مؤلفات عبید به دست می‌آید. از مختصری که مؤلف تاریخ گزیده راجع به عبید نوشته‌است مطالب زیر استنباط می‌شود: ۱. اینکه او از جمله صدور وزرا بوده، ولی در هیچ منبعی به آن اشاره نشده‌است. ۲. نام شخص شاعر نظام الدین بوده‌است، در صورتی که در ابتدای غالب نسخ کلیات و در مقدمه‌هایی که بر آن نوشته‌اند وی را نجم الدین عبید زاکانی یاد کرده‌اند. ۳. نام شخصی شاعر عبیدالله و عبید تخلص شعری او است. خود او نیز در تخلص یکی از غزلهای خود می‌گوید: گر کنی با دگران جور و جفا با عبیدالله زاکانی مکن ۴. عبید در هنگام تألیف تاریخ گزیده که قریب چهل سال پیش از مرگ اوست به اشعار خوب و رسائل بی نظیر خود شهرت داشته‌است. در تذگرة دولتشاه سمرقندی چند حکایت راجع به عبید و مشاعرات او با جهان خاتون شاعره و سلمان ساوجی و ذکر تألیفی از او به نام شاه شیخ ابواسحاق در علم معانی و بیان و غیره هست. وفات عبید زاکانی را تقی الدین کاشی در تذکرة خود سال ۷۷۲ دانسته و صادق اصفهانی در کتاب شاهد صادق آن را ذیل وقایع سال ۷۷۱ آورده‌است. امر مسلم این که عبید تا اواخر سال ۷۶۸ ه.ق. هنوز حیات داشته‌است…. و به نحو قطع و یقین وفات او بین سنوات ۷۶۸ و ۷۶۹ و ۷۷۲ رخ داده‌است. عبید در تألیفات خود از چندین تن از پادشاهان و معاصرین خود مانند خواجه علاءالدین محمد، شاه شیخ ابوالحسن اینجو، رکن الدین عبدالملک وزیر سلطان اویس و شاه شجاع مظفری را یاد کرده‌است. وی از نوابغ بزرگان است. می‌توان او را تا یک اندازه شبیه به نویسنده بزرگ فرانسوی ولتر دانست. از تألیفاتی که از او باقی است معلوم است که بیشتر منظور او انتقاد اوضاع زمان به زبان هزل و طیبت بوده‌است. مجموع اشعار جدی که از او باقی است و در کلیات به طبع رسیده‌است از ۳۰۰۰ بیت تجاوز نمی‌کنند.

برگرفته از «http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B9%D8%A8%DB%8C%D8%AF_%D8%B2%D8%A7%DA%A9%D8%A7%D9%86%DB%8C»

عبيد زاکانی (ف.۷۷۲ه/۱۳۷۰ م)

عبيد زاکانی طنزنويس مشهور ايرانی است که در قرن هشتم هجري/ چهاردهم ميلادی همزمان با حافظ در شيراز می زيست. وی از خانواده ای بزرگ و صاحب نام اهل قزوين بود. در جوانی به دربار شاهان و بزرگان روزگار راه يافت و به عنوان شاعری توانا و نويسنده ای استاد و صاحب سبک مشهور شد. شاه شيخ ابواسحاق اينجو، سلطان اويس جلاير و شاه شجاع از آل مظفر از جمله کسانی بودند که عبيد زاکانی ايشان را در اشعار خود ستوده و برخی از آثارش را به نام ايشان کرده است.
اما شهرت عبيد زاکانی به سبب چند منظومه و رساله کوچک است که در آن ها با طبع ظريف و نکته ياب خويش، اوضاع اجتماعی و نابسامانی های اخلاقی زمان را در لباس طنز و نيشخند به مسخره گرفته. وی در اين آثار نشان می دهد که نويسنده ای دانا و آشنا بر بسياری از ترفندهای بدکاران ظاهر صلاح است. لطيفه های عبيد، با نثری بسيار هنرمندانه، در کمترين کلمات بيشترين معنا را می رساند و از چنان عمق و تيزبينی برخوردار است که گاه شنونده و خواننده هوشيار را همزمان به خنده و گريه وامی دارد.
مجموعه آثار طنز عبيد زاکانی از يک منظومه به نام موش و گربه و چند رساله کوچک به نام های صدپند و دلگشا و تعريفات و اخلاق الاشراف تجاوز نمی کند. قسمت قابل ملاحظه ای از رساله های او نيز به واسطه زشتی کلام و هزل تند و اشاره به مطالبی که با عفت عمومی تناسب ندارد، معمولا ناديده گرفته می شود و در جمع از آن ها سخن نمی رود. با اين همه عبيد زاکانی در بين عموم مردم ايران از شهرت بسيار برخوردار است.
زشتی و تندی بخشی از هزليات او بيشتر نتيجه اوضاع روزگار است. در قرن چهاردهم ميلادی بر اثر حمله مغول نظام پيشين اخلاقی و اجتماعی درهم ريخت و کسانی که از آن پس روی کار آمدند بيشتر مردمی فرصت طلب بودند که در انديشه منافع خود از هيچ ستمی بر فرودستان خودداری نمی کردند. ظاهرسازی و رياکاري، بخصوص در پوشش دين و مذهب، رواج کامل داشت و غريزه شهوت پرستی و غلامبارگی بر صاحبان زروزورچيره بود.
در چنين احوال که کسی را يارای چون و چرا نبود، بعضی به صراحت و شدت انتقاد می کردند و بعضی ديگر چون عبيد زاکانی مسخرگی پيشه ساختند. فضلا و دانشمندانی بزرگ و انديشه ور با همه بلندی مقام در علم و احترامی که نزد ايلخانان داشتند در حلقه شعبده بازها و معرکه مسخره ها و دلقک ها می نشستند و با آنان به همان شيوه ای رفتار می کردند که با بزرگان و قدرتمندان. آنان به اين طريق نه تنها رفتار متکبرانه صاحبان حشمت و جاه را به چيزی نمی گرفتند بلکه با نيشخند و شوخی پليدی ها و رياکاری های ايشان را نيز به ديگران می نمودند. عبيد زاکانی در هزليات و طنزهای خود از همين نکته ها سخن می گويد. وی در رساله تعريفات طبقات مردم زمانه را چنين معرفی می کند ” العسس: آن که شب راه زند و روز از بازاريان اجرت خواهد؛ البازاري: آن که از خدا نترسد؛ الطبيب: جلاد؛ دارالتعطيل: مدرسه؛ الجاهل: دولتيار؛ القاضي: آن که همه او را نفرين کنند.”
رساله صد پند را عبيد زاکاني، به تمسخر، در مقابل نوشته های مدعيان اخلاق آورده است که در آن زمان سخن درباره آن را به ابتذال کشيده بودند. گمان می رود که بيشترين طنز عبيد در اين رساله متوجه خواجه نصيرالدين طوسی مولف اخلاق ناصری است. زيرا در مقدمه می نويسد که اين پندها چکيده گفته ها و نوشته های افلاطون، ارسطو و خواجه نصير است. آنگاه پند می دهد که: ” تا توانيد سخن حق مگوئيد تا بر دل ها گران نشويد و مردم بی سبب از شما نرنجند. مسخرگی و دف زنی و گواهی به دروغ و دين به دنيا فروختن پيشه سازيد تا عزيز باشيد و از عمر برخوردار گرديد.”
در رساله اخلاق الاشراف روی سخن با طبقات ممتاز است. عبيد زاکانی در اين رساله از مرگ مردمی و مردانگی و عزت و شهرت مسخرگی و بی آبرويی در دستگاه حکومتی سخن می گويد و با نثری سنگين و فضل فروشانه از تاريخ نمونه می آورد که: ” چنگيز خان که امروز به کوری اعداء در درک اسفل مقتدا و پيشوای مغولان اولين و آخرين است تا هزاران هزار بی گناه را به تيغ بی دريغ از پای درنياورد، حکومت روی زمين بر او مقرر نگشت و… ابوسعيد بيچاره چون دغدغه عدالت در خاطر افتاد و خود را به شعار عدل موسوم گردانيد، در اندک مدتی دولتش سپری شد.”
اما منظومه موش و گربه، که مشهورترين اثر عبيد زاکانی است، داستان توبه گربه از خوردن موش است. گربه ادعا می کند که از اين پس موش ها را نخواهد خورد. موش ها هم با همه زيرکی در مقابل ظاهر آراسته گربه، که به مقدسات قسم خورده، فريب می خورند و هدايا و پيش کش ها برايش می آورند. اما گربه ناگاه حمله می آورد و:
اين زمان پنج پنج می گيرد چون شده زاهد و مسلمانا
درباره عبيد سخنی رساتر از اين گفته استاد غلامحسين يوسفی نيست که: ” من در ميان ظلمات قرن هشتم هجري، سيمای تابناک عبيد زاکانی را می بينم با دو چشم روشن و ژرف بين. وجود او و سعدی و حافظ، در آن روزهای سخت و طاقت گداز، دليل بارزی است برجوهر لياقت ملت ايران، ملتی رنج ديده و پرطاقت و زنده و پايدار.”
 

حکایاتی از عبید زاکانی

www.herat.co.uk
   
صفحــه ششــم صفحــه پنجـم صفحــه چهــارم صفحــه سـوم صفحــه د وم صفحــه اول

حـکــــا یـــا ت از عبید زاکانی

حـــکــا یت

عــربی را پر سید ند کــه چــونی ـ گفت ـ نه چنانکه خـــد ای تعالی خــواهد و نـــه چنـــا نکه شیطـان خـــواهــد و نه آ نگــونه کــه خــود خــواهم ـ گفتنــد ـ چگو نه ـ گفت زیــرا خــد ای تعالی خـــواهــد که من عــا بــد ی با شم و چنان نیم و شیطانم کـــا فــری خــواهــد و آ ن چنــان نیــم و خــود خـــو اهم کــه شــاد و صــا حب روزی و توانگــر باشم و چنا ن نـیــز نیستم ـ

حــکــا یت

مــرد ی زرد شتی بمرد و قرضی بر عهد ه او بما نــد ـ پس مرد ی پسر او را گفت ــ خـــا نـــه ات را بفروش و قر ضهای را که به گـــرد ن پــد ر ت بود بپرد از ـ گفت ـــ اگــر چنا ن کنم پد ر م به بهشت شود ـ گفت ـ نــی ـ گفت پس بگذ ار او د ر آ تش باشد و من د ر خانه خود به آرامش ـ

حـکایت

مــــرد ی با خشم خویش نزد حاکم آمـــد و خواست تا سخنی گوید که ناگهان باد ی از او بجست ـ پس روی به قفای خــود کرده و گفت ــ آیا تــو میگوئی یا من بگو ئیم ـ

حکایت

شخصی به مزاری رسید ـ گــوری سخت د راز بد ید ـ پر سید این گور کیست ـ گفتند ـ از ان علمد ار رسول است ـ گفت ـ مگر با علمش د ر گور کرد ه اند ـ

حکایت

شخصی دعوای خـــد ائی می کرد ـ او را پیش خلیفه برد ند ـ او را گفت ــ پارسال یکی اینجا د عوای پیغمبری می کرد او را بکشتند ـ گفت ـ نیک کرد ه اند که او را من نفر ستاد ه بو دم

حکـــا یت

پد ر حجی د و ماهی بزرگ بد م داد که بفروشد ـ او د ر کوچه ها میگرد انید ـ بر د ر خانه ای رسید زنی خوب صورت او را د ید گفت که یک ماهی به من بد ه تا ترا کو ـ ـ بد هم حجی ما هی بد اد و کو ـ ـ بستد خوشش آمـــد ما هی د یگر بد اد و ـ ـ ـ د یگر بکرد پس بر د ر خانه نشست گفت ــ قد ری آب می خواهم آن زن کوزه بد و د اد و بخورد و کوزه بر زمین زد و بشکست ـ نا گاه شوهرش را از د ور بد ید د ر گریه افتاد ـ مرد پر سید که چرا گریه می کنی ـ گفت ـــ تشنه بود م از این خانه آب خواستم کوزه از د ستم بیفتاد و بشکست ـ د و ماهی د اشتم خاتون به گرو کوزه بر د اشته است و من از ترس پد ر به خانه نم یارم رفت ـ مرد با زن عتاب کرد که کوزه چه قد ر د ارد ـ ماهی ها بگرفت و به حجی د اد تا به سلامت روان شد ـ

حکا یت

مولا نا قطب الد ین به راهی میگذ شت ـ شیخ سعد ی را د ید که شاشه کرد ه و ک ـ ـ د یوار می مالید تا استبراء کند ـ گفت ـ ای شیخ چرا د یوار مرد م سوراخ میکنی ـ گفت ـ قطب ایمن باش که بد ان سختی نیست که تو د ید ه ای ـ

حکا یت

شخصی د ر د هلیز خا نه زن خود را می گا ـ ـ و زن سیلی نرم د ر گردن شوهر میزد ـ درویش سوال کرد ـ زن گفت ـ خیرت باد ـ گفت ـ شما د ر این خانه چیزی می خور ید ـ زن گفت ــ مــن ک ـ ـ می خورم و شوهرم سلی ـ گفت ـ من رفتم این نعمت بد ین خاند ان ارزانی باد ـ

حکایت

فصادی رگ خاتونی بگشاد ـ خاتون هر چه می پر سید می گفت ـ از پیری خون است ـ چون نیشتر بد و رسید باد ی از وی جد ا شد ـ گفت ـ ای استاد این نیز از پیری خون با شد ـ گفت ـ نه خاتون از فراخی کو ـ ـ باشد ـ

حکا یت

شخصی با سپری بزرگ به جنگ ملاحده رفته بود ـ از قلعه سنگی بر سرش زدند و سرش بشکست ـ برنجید و گفت ـــ ای مردک کوری ـ سپر بدین بزرگی نمی بینی و سنگ بر سر من میزنی ـ

حکایت

شخصی را پسر در چاه افتاد ـ گفت ـــ جان بابا جائی مرو تا من بروم رسمان بیاورم و تو را بیرون بکشم ـ

حکایت

موذنی بانگ می گفت و می دوید ـ پرسیدن که چرا می دوی ـ گفت ـــ می گویند که آواز تو از دور خوش است می دوم تا آواز خود بشنوم ـ

حکایت

سلطان محمود پیری ضعیف را دید که پشتواره ای خار می کشد ـ بر او رحمش آمد گفت ـــ ای پیر دو سه دینار زر می خواهی یا دراز گوش یا دو سه گوسفند یا باغی که به تو دهم تا از این زحمت خلاصی یابی ـ پیر گفت ــــ زر بده تا در میان بندم و بر دراز گوش بنشینم و گوسفندان در پیش گیرم و به باغ روم و به دولت تو در باقی عمر آنجا بیاسایم ـ سلطان را خوش آمد و فرمود چنان کردند ـ

حکایت

شخصی از مولانا عضد الدین پرسید که چونست که در زمان خلفا مردم دعوای خدائی و پیغمبری بسیار می کردند و اکنون نمی کنند ـ گفت ـــ مردم این روزگار را چندان ظلم و گرسنگی افتاده است که نه از خدایشان به یاد می آید و نی از پیغامبر ـ

حکایت

جمعی وردکی به جنگ ملاحده رفته بودند ـ در بزگشتن هریک سر ملحدی بر چوب کرده می آوردند ـ یکی پائی بر چوب می آورد ـ پرسیدند این را کی کشت ـ گفت ـــ من ـ گفتند ـــ چرا سرش نیاوردی ـ گفت ـــ تا من برسیدم سرش برده بودند ـ

حکایت

وردکی پای راست بر رکاب نهاد و سوار شد ـ رویش از کفل اسب بود او را گفتند ـ باژگونه بر اسب بنشسته ای ـ گفت ـــ من باژگونه ننشسته ام اسب چپ بوده است ـ

حکایت

زنی و پسرش در صحرا به دست ترکی افتادند هر دو را بکر ـ ـ ـ و برفت ـ مادر از پسر پرسید که اگر ترک را ببینی بشناسی ـ گفت ـ د ر زمان کر ـ ـ ـ رویش از طرف تو بود تو او را زود تر بشناسی ـ

حکایت

شخصی مولانا عضد الدین را گفت ـــ اهل خانه من نادیده به دعای تو مشغولند ـ گفت چرا نادیده ـ شاید دیده باشند ـ

حکایت

ترک پسری در راهی می رفت و این می خواند ـ مست شبانه بودم و افتاده بی خبر ـ غلامباره ای بشنید و گفت ـ آه آن زمان من بد بخت گردن شکسته کجا بودم

herat.co.uk
www.herat.co.uk
 
صفحــه ششــم صفحــه پنجـم صفحــه چهــارم صفحــه سـوم صفحــه د وم صفحــه اول  

حکایات عبید زاکانی

حکایت

شخصی خانه ای به کرایه گرفته بود ـ چوبهای سقف بسیار صدا می کرد ـ به خداوند خانه از بهر مرمت آن سخن بگشاد ـ پاسخ داد که چوبها ی سقف ذکر خدا می کنند ـ گفت ـ نیک است اما می ترسم که این ذکر منجر به سجده شود ـ

حکایت

واعظی بر سر منبر می گفت ــ هرگاه بند ه ای مست میرد مست دفن شود و مست سر از گور بر آورد ـ خراسانی ــ در پای منبر بود ـ گفت ـــ به خدا آن شرابیست که یک شیشه آن به صد دینار می ارزد ـ

حکایت

غلامباره ای در حمام رفت ـ ترک پسری یک چشم در آنجا بود مرد یکی چشم بر هم نهاد به پسر گفت ــ مرا گفته اند که اگر کسی در کو ـ ـ تو کنند چشمت بینا شود ـ خدا یرا بر خیز و مرا بگا ـ ـ که خدای تعالی چشم من بینا کند ـ ترک باور کرد و برخاست و مردک را ـ ـ ـ ئید او چشم باز کرد و گفت ـــ الحمد الله که بینا شدم ـ پس پسر آن را بدید گفت ـ من چشم تو بینا کردم تو نیز چشم من بینا کن ـ غلامباره ترک را از سر ارادت تمام در کار کشید ـ چون در او انداخت گفت ــ ای غر خواهر دور شو که آن چشم دیگرم نیز بیرون خواهد افتاد ـ

حکایت

مولانا قطب الدین در حجره مدرسه یکی را می گا ـ ـ ـ نا گاه شخصی دست بر در حجره نهاد در باز شد ـ مولانا گفت چی می خواهی ـ گفت هیچ جائی می خواستم که دو رکعت نماز بگذارم ـ گفت اینجا جائی است ـ گفت کوری ـ نمی بینی که ما از تنگی جا دو دو بر سر هم رفته ایم ـ

حکایت

شخصی در حالت نزع افتاد ـ وصیت کرد که در شهر کرباس پاره های کهنه و پوشیده طلبند و کفن او سازند ـ گفتند ــ غرض از این چیست ـ گفت تا نکیر منکر بیایند پندارند که من مرده کهنه ام و زحمت من ند هند ـ

حکایت

شخصی ماست خورده بود قدری به ریشش چکیده ـ یکی از او پرسید که چی خورده ای ـگفت ـ کبوتر بچه ـ گفت راست می گوئی که فضله اش بر در برج پیداست ـ

حکایت

هارون به بهلول گفت ـ دوست ترین مردمان در نزد تو کیست ـ گفت ـــ آن که شکمم را سیر سازد ـ گفت ــ من سیر سازم پس مرا دوست خواهی داشت یا نه ـ گفت دوستی نسیه نمی شود ـ

حکایت

زنی از طلحک پـــــر سید کــــه دروازه شیر ینی فــــروشـــی کجاست ـ گفت در میــــآن تنبان خاتون ـ

حکایت

یکی اسبی به عاریت خواست ـ گفت ـــ اسب دارم اما سیا هست ـ گفت ــ مگر اسب سیاه را سوار نشاید شد ـ گفت چون نخواهم داد همین قدر بهانه بس است ـ

حکایت

پادشاهی را سه زن بود ـ پارسی و تازی و قبطی ـ شبی در نزد پارسی خفته بود از وی پرسید که چه هنگام است ـ زن پارسی گفت ــ هنگام سحر ـ گفت از کجا می گوئی ـ گفت از بهر آن که بوی گل ریحان برخاسته و مرغان به ترنم در آمد ند ـ شبی دیگر نزد زن تازی بود ازوی همین سوال کرد ـ او جواب گفت که هنگام سحر است از بهر آنکه مهره های گردن بندم سینه ام را سرد می سازد ـ شبی دیگر در نزد قبطی بود از وی پرسید ـ قبطی در جواب گفت که هنگام سحر است از بهر آنکه مرا ریدن گرفته است ـ

حکایت

شخصی در کنار نهری ریسمانی پر گره در دست داشت و به آب فرو می رفت و چون بر می آمد گرهی می گشود وباز به آب فرو میشد ـ گفتند چرا چنین می کنی ـ گفت در زمستان غسلهای جنابتم قضا شده در تابستان ادا می کنم ـ

حکایت

زنی نزد قاضی رفت و گفت ـ شوهرم مرا در جایگاه تنگ نهاده است ومن از آن دلتنگم ـ قاضی گفت سخت نیکو کرده است ـ جایگاه زنان هرچه تنگتر بهتر ـ

حکایت

شخصی امردی به خانه برد و درهمی به دستش نهاد و گفت ـ بخواب تا بر نهم ـ امرد گفت ـ من شنیده ام که تو امردان را می آوری تا بر تو نهند ـ گفت ـ آری عمل با من است و دعوا با ایشان ـ تو نیز بخواب و برو آنچه می خواهی بگوی ـ

حکایت

معلمی زنی بخواست که پسر ش در مکتب او بود ـ زن انکار کرد ـ معلم طفل را سخت بزد که چرا به مادر خود گفتی که ـ ـ ـ معلم بزرگ است ـ پسر شکایت به مادر برد ـ مادر به سبب همان شکیت به زناشوئی راضی شد ـ

حکایت

زنی در مجلس وعظ به پهلوی معشوق خود افتاد ـ واعظ صفت پر جبرائیل می کرد ـ زن در میانه کار گوشه چادر را به زانوی معشوق افکند ـ دست بر ـ ـ ـ او بزد ـ چون برخاسته دید بیخود نعره ای بزد ـ واعظ را خوش آمد و گفت ـ ای عاشقه صادقه پر جبرائیل بر جانت رسید یا بر دلت که چنین آهی عاشقانه از نهادت بیرون آمد گفت من پر جبرائیل نمی دانم که بر دلم رسیدیا به جانم ـ ناگاه بوق اسرافیل به دستم رسید که این آه بی اختیار از من به در آمد ـ

حکایت

قلندری نبض به طبیب داد و پرسید که مرا چی رنجی است ـ گفت تو را رنج گرسنگی است و اورا به هریسه مهمان کرد ـ قلندر چون سیر شد گفت ـ در لنگر ما ده یار دیگر همین رنج دارند ـ

حکایت

طالب علمی را در رمضان بگرفتند و پیش شحنه بردند ـ شحنه گفت ـ هی شراب را بهر چه خوردی ـ گفت از بهر آن که ممتلی بودم ـ

حکایت

مولانا شمس الدین با یکی از مشایخ خراسان کدورتی داشت ـ شیخ ناگاه بمرد ـ نجاری صندوق گوری سخت به تکلیف از بهر او تراشید ـ مردم تحسین نجار میکردند ـ مولانا گفت ـ خوب تراشیده اما سهوی عظیم کرده که دود کش نگذاشته است ـ

حکایت

رنجوری را سرکه هفت سال فرمودند ـ از دوستی بخواست ـ گفت ـ من دارم اما نمی دهم ـ گفت چرا ـ گفت ـ اگر من سرکه به کسی دادمی سال اول تمام شدی و به هفت سالگی نرسیدی ـ

herat.co.uk
www.herat.co.uk
 
صفحــه ششــم صفحــه پنجـم صفحــه چهــارم صفحــه سـوم صفحــه د وم صفحــه اول  

حـکــــا یـــا ت از عبیـــد زا کانی

حکا یت

مــرد ی را گفتنـد ــ پســرت را به تــو شبــا هتــی نبــا شــد ـ گفت اگــر همســا یـگـان باری ما را رهــا کننــد فــرزنــد انمــا ن را به ما شبا هتی خــواهــد افتــاد ت

حـکـــا یت

یهــود ی از نصرانی پــر سیــد ــ موسی بر تر است یا عیسی ـ گفت ـــ عیسی مرد گان را زند ه میکرد ولی موسی مرد ی را بد ید و او را به ضربت مشتی بیفکند و آن مرد بمرد ـ عیسی د ر گهواره سخن میگفت اما موسی د ر چهل سالگی می گفت ــ خد ایا گره از زبانم بگشای تا سخنم را د ریابند ـ

حکــا یت

مـــرد ی کود کی را د ید که میگر یست و هر چند ما د رش او را نوازش میکرد خاموش نمی شد ـ گفت ـــ خاموش شو نه ماد رت را به کار گیرم ـ ما د ر گفت ـــ این طفل تا آنچه گــوئی نبیند به راست نشمارد و باور نکند ـ

حکــا یت

ا بو العینا بر سفره ای بنشست ـ فالود ه ای برایش نهاد ند ـ مگــر کمی شیر ین بود ـ گفت ـــ این فــالود ه را پیش از آنکه به زنبور عسل وحـــی شود ساخته انـــد ـ

حـکــا یت

عـــر بی را از حال زنش پر سید ند ـ گفت ـــ تا زند ه است تازینده است و همچنا ن مار گزنــد ه است

حــکــا یت

معا ویه به حلم معروف بود و کسی نتوانسته بود او را خشمگین سازد ـ مــرد ی د عوای کـــرد که او را بر سر خشم آورد ـ نزد ش شد و گفت ـــ خــواهم مادرت را به زنی به من د هـــی از آنکـــه او را ـ ـ ـ ـ ی بزرگ است ـ معاویه گفت ـ پــد رم را نیز سبب محبت به او همین بــود ـ

حکا یت

پیر زالی با شوی می گفت ــ شرم تد اری که با د یگران زنا می کنی و حال آ نکه ترا د ر خانه چون من زنی حلال و طیب باشــد ـ شوی گفت ـــ حلا ل اری اما طیب نـــه ـ

حکا یت

کنیـــزی را گفتنــد ــ آیا تــو با کره ای ــ گفت ــ خــد ا از تقصیــرم د ر گــذ رد بـــود م ـ

حــکــا یت

زن مزبــد حا مله بود ـ روزی به روی شوی نگر یست و گفت ـ وای بر من اگــر فــرزند م به تــو ماند ـ مزبــد گفت ــ وای بر تــو اگـــر به من نما نــد ـ

حکــا یت

پسر کی از حمص به بغد اد شد و صنعت ـ ـ ـ را پر سود یا فت ـ ماد رش او را برای مرمت آسیا به حمص خواند ـ پسر بد و نوشت که گرد ش سرین د ر عراق به از چر خش د ستا س به حمص بـا شد

حکــا یت

د ر رمضان نو خطی را گفتنــد ــ این مـــــا ه کســـا د بــا شــد ـ گفت ـ خـــد ا یهـــود و نصـــا ری را پــــــا یند ه د ارد ـ

حــکـــا یت

مــــرد ی نو خطی را د و د رهم د اد و چون خواست د ر ـ ـ ـ ـ نــد گفت ــ از غــرقی د ر گذ ر و به میان پای اکتفا کن ـ گفت ــ اگــر مــرا به ـ ـ ـ اکتفا بودی د و د رهم از چه رو د ا د می که پنجا ه سال است تا ـ ـ ـ د ر میان پای خود د ارم ـ

حکا یت

زنی نزد قا ضی رفت و گفت ـ این شوی من حق مرا ضا یع میسازد و حال آنکه من زنی جوانم ـ مـــرد گفت ــ من آنچه توانم کــو تا هی نکنم ـ زن گفت ـ من به کم از پنج مر تبه راضی نبا شم ـ مـــرد گفت لا ف نزنم کــه مــرا بیش از سه مر تبه یارا نبا شـــد ـ قا ضی گفت ــ مرا حالی عجب افتــــا د ه است ـ هیچ د عــوی بر من عرض نکننـــد مگــر آنکه از کیسه من چیزی بــرود ـ باشد آن د و مرتبه د یگــر را من د ر گــرد ن گیــر م ـ

حکــا یت

کسی مرد ی را د ید که بر خر ی کند رو نشسته ـ گفتش ـ کجــا میروی ـ گفت ـ به نماز جمعه ـ گفت ــ ای نا د ان اینک سه شنبه با شد ـ گفت اگـــر این خــر شنبه ام به مسجــد رسا نـــد نیکبخت با شم ـ

حکــا یت

مـــرد ی را د ر راه بــــه زنـــی زیبــا می نگـــر یست ـ زن گفتش ـ چند ین مـــــرا مـنــــگـــر کــــــــــه ـ ـ ـ ـ تــو بر خیزد و دیگر ی از مــن کام گیــرد ـ

حکا یت

روبـــــا ه را پـــر سیــد ن کـــه د ر گـــر یختــن از ســگ چـنـــد حـیله د انــــــی ـ گفت ـ از صــد فزون باشــد امـــا نیکو تر از همه ایت کــه مــن و او را بــــا یـکـــد یـگـــر اتفا ق د یــــد ار نیفتد ـ

حکــا یت

شیخ بـــأ رالد ین صا حب مـــر د ی را با د و زیبا روی بــد ید و گفت ـ اسمت چیست ـ آن مــــرد گفت عبد الواحد یعنی بند ه یکتا ـ گفت ـ تو این د و را یله کن که من عبد الا ثنین و هر دو را بند ه ام ـ

حکا یت

روبـــا هی عــربی را بگزیــد ـ افسو نگر را بیاور د نـــد ـ پـــر سید ـ کـــد ام جانـــورت گـــز ید ه ـ گفت سگی و شـــرم کـــرزد بـگــو ئید روباهـــی ـ چـــون بــه افسون خــو اند ن آ غــاز کـــرد ـ گفتش چیـــزی هــم از افســون روبا ه گـــز ید گی بــــد ان د ر آمیـــز ـ

حــکــا یت

مــــــرد ی د ر خـــم نگــر یست و صورت خــو یش د ر آن بــد ید ـ مـــا د ر را بخــــوا نـــد و گفت ـ در خـمـــره د زد ی نـهــان است ـ مــا د ر فــراز آ مـــد و د ر خم نگـــر یست و گفت ـ آری ـ فا حیشه ای نیز همــراه د ارد ـ

حکـــا یت

اسبی د ر مسا بقه پیشی گــرفت ـ مـــرد ی از شاد ی با نگ بر د اشت و به خـــود ستا ئی پـــرد اخت ـ کســـی کــه د ر کنار ش بـــود گفت ـ مگـــر این اسپ از آن تــوست ـ گفت نه ـ لیکن لگا مش از مـــن ا ست ـ

herat.co.uk
www.herat.co.uk
 
صفحــه ششــم صفحــه پنجـم صفحــه چهــارم صفحــه سـوم صفحــه د وم صفحــه اول  

حـکــــا یـــا ت از عبیـــد زا کانی

حــکــا یت

مـــرد ی به ز نـــی گفت ـ خـــواهم تــرا بچشــم تــا د ر یابــــم تــو شیــر ین تری یــا زن مــن ـ گفت این حــد یث از شــویم پــرس کــه وی مــن و او را چشیــد ه با شد ـ

حــکــا یت

غلا مبار ه ای را گفتند ـ چــون است کــه راز د زد و زنا کار نهان مــاند و تو رسوا گــرد ی ـ گفت کســـی را که راز با بچه افتد چــون رسوا نگــردد ـ

حکـــا یت

مـــرد ی را علت قو لنج افتاد ـ تمــام سب از خــد ای د رخواست کــه باد ی از وی جــد ا شود ـ چــون سحر ر سید نا امید گشت و د ست از زنـــد گی شسته تشهد میـــکرد و می میگفت ـ بار خــد ا یا بهشت نصیبم فــر مای ـ یکـــی از حا ضران گفت ـ ای نــا د ان از آغــاز شب تا ا ین زمـــان التما س باد ی د اشتی پذ یرفته نیا مــد ـ چگــونه تقا ضای بهشتی که و سعت آن به انــد ازه آسما نها و زمین است از تو مستجاب گــــردد ـ

حکا یت

ز نـــی شب زفاف تیزی بــد اد و شر مگین شد و بگــریست ـ شوی گفت ـ گــر یه مکن که تیز عـــروس نشانه افزون نعمتی بــا شد ـ گفت ـ اگـــر چنین است تا تیــزی د یـگــر رهــا کنم ـ شــوی گفت ـ نی خـاتون کــه انبار را بیش از این د ر نگنجــد ـ

حــکــا یت

ظر یفـــی جــوانی را د یــد که د ر مجلــس بــاد ه گســاری نقل بسیار با شراب مــــی خــورد ـ گفت ــ چنــان کـــه مــی بینم تــو نقل می نوشی و شراب تنقل می کنــی ـ

حـکــا یت

عــربی با پنج انگشت میخورد ـ او را گفتند ــچــرا چنین می خــوری ـ گفت ـ اگـــر به سه انگشت لقمه بر گیرم د یـــگـــر انگـشتا نــم را خشم آ یـــد ـ

حکا یت

مــرد ی از کسی چیــزی بخــواست ـ او را د شنام د اد ـ گفت ــ مرا که چیــزی ند هی چــرا به د شنــا م را نـــی ـ گفت ـ خـــوش نــد ارم که تهی د ست روانت کنم ـ

حکا یت

ا بـــو حــارث را پــر سید نــد ـ مـــرد هشتاد ساله را فـــر زند آ یــد ـ گفت آری اگـــر ش بیست سالــه جــوانی همسایه بــود ـ

حــکــا یت

مــردی د ر خانه پیر زنی با او گرد آمد ه بود پیر زن د ر آن میان پر سید ش ـ تازه چی خبر ـ گفت خلیفه را فرمان است که یک سال تما م پیر زنان را بگا ـ ـ ـ زن گفت به جان و د ل فرمانبرد ارم ـ او را د ختری بود به گر یه اند ر شد و گفت ـ ما را چی گناه با شد کــه خلیفه اند یشه ما نکند ـ پیر زن گفت اگر اشک و خون بباری ما را یارای مخالفت با فرمان خلیفه نبا شــد ـ

حـکـا یت

مــــرد ی را که د عوای پیغمبری می کرد نزد معتصم آور د ند ـ متعصم گفت شهاد ت می د هم تو پیغمبر احمق ا ستی ـ گفت آری ـ از آنکه بــر قــومی شما مبعوث شــد ه ام ـ و هر پیا مبری از نوع قوم خود بــــا شــد ـ

حکـــا یت

مــرد ی حجاج را گفت ـ د وش تو را به خواب چنان د ید م که اند ر بهشتی ـ گفت اگــــر خــوابت راست بــاشــد د ر آن جهــان بید اد بیش از این جهــان بــا شــد ـ

لطیفــــه

د ه ساله د ختر باد ام پوست کند ه ایست به د ید ه بینند گان و پانزد ه ساله لعبتی است از بهر لعبت بازان و بیست ساله نرم پیکـــری است لطیف و فربه و لغزان ـ و سی ساله ماد ر د ختران و پسران و چهل ساله زالی است گران و پنجاه ساله را ببایـــد کشتن با کارد بــران و بر شصت ساله باد لعنت مردمان و فــرشتگان ـ

حکـــا یت

مــزبــد زن را گفت ـ رخصت فــرمای کــه د ر کــو ـ ـ ـ ت نهم ـ گفت خوش نــد ارم که با این نزد یکی و الفت که این دو را است آن را وسنی این سازم ـ

حکـــا یت

زنـــی گفت فلان کس د ر کــو ـ ـ ـ من چنان مــی ـ ـ ـ کــه گو ئی گنجی از گنجهای باستا نی را می کــاود

حــکــا یت

آ خند ی را گفتند ـ خــرقه خویش را بفروش ـ گفت ـ اگـــر صیاد د ام خـــود را فروشد به چه چیز شــــــکار کنـــد ـ

حکـــا یت

ز شترروئی د ر آ ئینه به چهره خــود می نگـــر یست و می گفت ـ سپاس خــد ای را که مرا صورتی نیکو بـــد اد ـ غلامش ایستاد ه بود و این سخن می شنید و چون از نـــزد او بــد ر آ مــــد کســـی بــر د ر خـــآ نه او را از حــا ل صا حبش پــر سید ـ گفت د ر خـــآ نه نشسته و بـــر خـــد ا د روغ می بنـــد د ـ

حکـــا یت

عــــر بی به حج ر فت و پیش از د یگر مـــرد م د اخـــل خــا نـــه کعبــه شــد و د ر پرد ه کعبـــه آویخت و گفت ـ بار خــأ ایا پیش از آن که د یگران د ر رسند و بر تو انبوه شــو نــد و زحمتت افــزایند مـــرا بیــــامــرز ـ

حکــا یت

مـــرد ی زنی بگـــرفت به روز پنجم فــرزنــد ی بزاد ـ مــرد به بازار رفت و لوح و د واتی بخرید ـ او را گفتنـــد این از بهـــر چــه خـــر یــد ی ـ گفت ـ طفلی را که پنج روزه زایند ســـه روزه مکتبـــی شــود ـ

حــکــا یت

مـــرد ی نــزد بقــا لــی آمــد و گفت ـ پیاز هم د ه تــا د هـــان بــد ان خـــو شبــوی ســازم ـ بقــال گفت ـ مگـــر گوی خـــورد ه باشی که خـــواهی با پیاز ش خــو شبــوی ســا زی ـ

حکا یت

مـــرد ی دعوای خــد ائی کـــرد شهر یــار وقت بــه حبسش فـــرمان د اد ـ مــرد ی بـــر او بگــــذ شت و گفت ـ آ یـــآ خـــد ا د ر ز نــد ان باشــد ـ گفت ـ خـــد ا همـــه جــا بـا شـــد ـ

herat.co.uk
www.herat.co.uk
 
صفحــه ششــم صفحــه پنجـم صفحــه چهــارم صفحــه سـوم صفحــه د وم صفحــه اول  

حکایات عبید زاکانی

حکایت

از وردکی پرسیدن که امیر المومنین شناسی ـ گفت ـــ شناسم ـ گفتند ـ چندم خلیفه بود ـ گفت ـــ من خلیفه ندانم ـ آنست که حسین او را در دشت کربلا شهید کرده است ـ

حکایت

شخصی پیر زن را در زمستان می گا ـ ـ ـ نا گاه از آنجا بیرون کشید ـ زنک گفت ـــ چی می کنی ـ گفت ــ می خواهم ببینم تا اند رون کو ـ ـ تو سرد است یا بیرون ـ

حکایت

وردکی خر گم کرده بود ـ گرد شهر می گشت و شکر می گفت ـ گفتند ـــــ چرا شکر می کنی ـ گفت ــــ از بهر آنکه بر خر ننشسته بودم و گر نه من نیز امروز چهارم روز بودی که گم شده بودمی ـــ

حکایت

ترسا بچه ای صاحب جمال مسلمان شد ـ محتسب فرمود که او را ختنه کردند ـ چون شب در آمد او را کر ـ ـ بامداد پدر از پسر پرسید که مسلمانان را چون یافتی ـ گفت ـــ قومی عجیب اند ـ هرکس که به دین ایشان در آید روز ک ـ ـ می برند و شب کو ـ ـ اش می درند ـ

حکایت

شخصی با طبیبی گفت که حرارتی بر چشمم غالب شده است ـ خشکی عظیم می کند و سخت تنگ آمده است تدبیر چی باشد ـ گفت ــ تدبیر ندانم ـ اما همتی بدار که خدا این رنج را از چشم تو بر دارد و بر کو ـ ـ زن طبیب نهد ـ

حکایت

شخصی را در پانزدهم ماه رمضان بگرفتند که تو روزه خورده ای ـ گفت ــ از رمضان چند روز گذشته است ـ گفتند ـــ پانزده روز ـ گفت چند روز مانده است ـ گفتند پانزده روز ـ گفت ـــ من مسکین از این میان چه خورده باشم ـ

حکایت

شخصی در حمام رفت ختائیئی را دید سر در حوض کرده و سرو تن و اندامی به غایت خوش و فربه و سفید داشت ـ مردک غلامباره بود در آغوشش کرد خواست که به کار خیر مشغول شود ختا ئی سر از حوض بالا آورد شکلی در غایت زشتی داشت ـ مردک برنجید گفت ـ اه کاشکی سرش نبود ـ

حکایت

مردکی زن خود را می گا ـ ـ زن در میانه یک موی از زهار مرد بکند ـ مردک ناگاه در کو ـ ـ انداخت ـ گفت ــــ چی می کنی ـ گفت ـــ تیر را چون پر بکنی کج رود ـ

حکایت

زنی چشمانی بغایت خوش و خوب داشت ـ روز از شوهر شکایت به قاضی برد ـ قاضی روسپی باره بود ـ از چشمهای او خوشش آمد ـ طمع در او بست و طرف او بگرفت ـ شوهر در یافت چادر از سرش در کشید ـ قاضی رویش بدید سخت متنفر شد ـ گفت ـــ بر خیز ای زنک چشم مظلومان داری و روی ظالمان ـ

حکایت

شخصی در حمام وضو می ساخت ـ حمامی او را بگرفت که اجرت حمام بده ـ چون عاجز شدی تیزی رها کرد و گفت ــ این زمان سر به سر شدیم ـ

حکایت

خراسانی با زینه در باغ دیگری می رفت تا میوه بدزد ـ خداوند باغ پرسید و گفت ـــ در باغ من چی کار داری ـ گفت ــ زینه می فروشم ـ گفت ــ زینه در بایغ من می فروشی ـ گفت ــــ زینه از آن من است هر کجا خواست

herat.co.uk
www.herat.co.uk
 
صفحــه ششــم صفحــه پنجـم صفحــه چهــارم صفحــه سـوم صفحــه د وم صفحــه اول  

حکایات عبید زاکانی

حکایت

مولانا شراف الدین را در آخر عمر قولنجی عارض شد ـ اطبا خون گرفتند فرمودند مفی نیامد ـ شراب دادند فایده نداد ـ حقه کردند در نزاع افتاد ـ یکی پرسید که حال چیست ـ گفت ــ حال آنکه من بعد از هشتاد و پنجسال مست و کون دریده به حضرت رب خواهم رفت ـ

حکایت

شخصی زنی بخواست ـ شب اول خلوت کردند ـ مگر شوهر به حاجتی بیرون رفت چون باز آمد عروس را دید که با سوزن گوش خود را سوراخ می کند ـ خواست با او جمع شود بکر نبود أ گفت ـــ خاتون این سوراخ که در خانه پدرت بایست کرد اینجا می کنی و آنچه اینجا می باید کرد در خانه پدر کرده ای ـ

حکایت

زن ترکمنی در آب نشسته بود خرچنگ کو ـ ـ اش را محکم گرفت ـ فریاد بر آورد ـ شوهرش شنیده بود که چون باد بر خرجنگ دمند آنچه گرفته باشد رها کند ـ سر پیش کرد و پف بر کو ـ ـ او دمید ـ خرچنگ لب او را نیز در منقار گرفت ـ او همچنین باد می دمید ـ ناگاه بادی از زن جدا شد ـ مردک دماغ بسوخت ـ گفت هی هی ـ تو پف مکن پف تو گند یده است ـ

حکایت

بازرگانی زنی خوش صورت زهره نام داشت ـ عزم سفری کرد ـ از بهر او جامه ای سفید بسلخت و کاسه ای نیل به خادم داد که هرگاه از این زن حرکتی ناشایست در وجود آید یک انگشت نیل بر جامه او زن تا چون باز آیم اگر تو حاضر نباشی مرا حال معلوم شود ـ

پس از مدتی خواجه به خادم نوشت که ـ

چیزی نکند زهره که ننگی باشد ـ ـ ـ ـ ـ بر جامه او زنیل رنگی باشد

خادم بــــاز نــوشت کـــه ـ

گر ز آمدن خواجه درنگی باشد ـ ـ ـ ـ ـ چون باز آید زهره پلنگی باشد

حکایت

زنی مخنثی را گفت که بسیار مده که در آن دنیا به زحمت رسی ـ گفت ــ تو غم خود بخور که تو را جواب دو سوراخ باید داد و مرا یکی ـ

حکایت

شیرازی خواست با زن جمع آید مگر زن موی زهار نکنده بود ـ برنجید و گفت ـ خاتون این معنی با من که شوهر و محمرمم سهل است اگر بیگانه ای ناشد نه که خجالت باید برد ـ

حکایت

شخصی زنبور بر ک ـ ـ زد سخت بزرگ شد ـ در خانه رفت با زن خود گفت این ک ـ ـ در بازار می فروشند مقرر کرده ام که ک ـ ـ خود را بدهم و صد دینار دیگر بر سر ـ و این ک ـ ـ بستانم ـ اگر نیک است تا بخریم ـ زن را سخت خوش آمد ـ جامه ها و زیور آلات هر چه داشت یکجا به صد دینار فروخت وبه شوهر داد که این را از دست مده ـ شوهر برفت و باز آمد که خریدم ـ یک دو روز بکار می داشتند که ناگاه آماسش فرو نشست و با قرار اصل آمد ـ

شوهر پریشان از در در آمد و گفت ـ ای زن خدا بلائی سخت از ما بگردانید ـ آن ک ـ ـ از ترکی بوده :ه دزدیده بودند ـ مرا بگرفتند و به دیوان بردند و به هزار زحمت صد دینار دادم و همچنان ک ـ ـ کهنه خود را باز ستدم و از آن شنقصه خلاص یافتم ـ زن گفت ـــ من خود روز اول می دانستم که آن دزدی باشد و گر نه بدان ارزانی نفروختندی ـ

حکایت

وردکی به جنگ شیر میرفت ـ نعره می زد و بادی رها میکرد ـ گفتند نعره چرا می زنی ـ گفت ــ تا شیر بترسد ـ گفتند پس باد چرا رها می کنی ـ گفت ـ من نیز می ترسم ـ

حکایت

ترکمنی با یکی دعوا داشت ـ کوزه ای پر گچ کرد و پاره ای روغن بر سر آن گذاشت و از بهر قاضی رشوت برد ـ قاضی بستد و طرف ترکمن گرفت و قضیه چنان که خاطر او می خواست آخر کرد و مکتوبی مسجل به ترکمن داد ـ بعد از هفته ای قضیه روغن معلوم کرد ـ ترکمن را بخواست که د ر مکتوب سهوی است بیاور تا اصلاح کنم ـ ترکمن گفت ـــ در مکتوب من سهوی نیست اگر سهوی باشد در کوزه باشد ـ

حکایت

درویشی کفش در پا نماز می گزارد ـ دزدی طمع در کفش او بست گفت ــ با کفش نماز نباشد ـ درویش دریافت و گفت ــ اگر نماز نباشد گیوه باشد ـ

حکایت

مخنثی در راه مست افتاده بود ـ کسی او را کر ـ ـ و انگشتری زرین داشت برد ـ چون بیدار شد در کو ـ ـ خود تر دید گفت ـ بی ما عیشها کرده ای ـ چون حال انگشتری معلوم کرد ـ گفت ــ بخشش نیز فرموده ای ـ

حکایت

وردکی با کمان بی تیر به جنگ می رفت که تیر از جانب دشمن آید بر دارد ـ گفتند ــ شاید نیاید ـ گفت آنوقت جنگ نباشد ـ

حکایت

زن بخا رائی دختری بیاورد ـ مادرش می گفت ـــ دریغا اگر در میان پایش چیزی بودی ـ دایه گفت ــ تو عمرش از خدا بخواه ـ اگر بماند چندان چیز در میان پایش ببینی که ملول شوی ـ

حکایت

خراسانی را اسبی لاغر بود ـ گفتند ـ چرا این را جو نمی دهی ـ گفت ـ هر شب ده من جو می خورد ـ گفتند ـ پس چرا لاغر است ـ گفت ـ یکماهه جوش در نزد من به قرض است ـ

حکایت

خراسانی را مست با پسرکی بگرفتند ـ پیش ضیاء الملک بردن ـ ملک از خراسانی پرسید که هی چرا چنین کردی ـ گفت ــ خانه خالی دیدم ـ ترک پسری چون آفتاب خاوری مست افتاده و خفته ـ ـ ـ ـ ـ غلامچه راست بگو اگر تو بودی نمی کردی ـ

حکایت

شخصی تیری به مرغی انداخت خطا رفت ـ رفیقش گفت ــ احسنت ـ تیر انداز بر آشفت که مرا ریشخند می کنی ـ گفت نی ـ می گویم احسنت اما به مرغ ـ

حکایت

کفش طلحک را از مسجد دزدیده بودند و به دهلیز کلیسا انداخته ـ طلحک می گفت ـــسبحان الله من خود مسلمانم و کفشم ترساست ـ

00 ق – قزوين  
سال و محل وفات:     771/772 ق
زندگينامه:    عبيد زاكاني, نظام‌‌الدين/نجم‌‌الدين. (700- 771/772 ق), نويسنده و شاعر, متخلص به عبيد. وي از خاندان زاكانيان, تيره‌اي از اعراب بني خفاجه, است كه در قزوين به دنيا آمد و در همان شهر به نشو نما يافت. در ابتداي امر در شمار وزيران بود. در زمان شيخ جمال‌الدين ابو اسحاق اينجو به شيراز رفت و وزيرش ركن‌الدين عميدالملك را مدح گفت. همچنين سلطان اويس جلاير و شاه شجاع را نيز مدح گفت. مدتي هم در بغداد به همراه سلمان ساوجي به سر برد. عبيد علاوه بر اينكه در سرودن شعر در قالبهاي مختلف استاد بود, از قوىترين طنز پردازان ايران به شمار مىرود كه با تازيانه انتقاد و طنز اوضاع اخلاقي و سياسي عصر خود را به زبان هزل و طنز و نكوهش كرده است. عباس اقبال آشتياني نخستين كسي است كه به اهميت آثار عبيد از لحاظ جامعه شناسي پي برد و آن را در مقدمه‌اش بر«كليات عبيد زاكاني» متذكر شد.
     
آثار:    منظومه«موش و گربه» كه سراسر طنز و انتقاد است؛ رساله «فالنامه بروج»؛ رساله«دلگشا», در حكايات به زبان عربي و فارسي؛ «اخلاق الاشراف»؛ «صد پند»؛ «ريش نامه»؛ مثنوي«عشاق نامه»؛ «ديوان»شعر.
     
منابع:    آتشكده آذر(3/1195- 1198), از سعدي تا جامي(289), اعيان‌الشيعه(8/134), تاريخ ادبيات در ايران (3/963- 985, 1270- 1274), تاريخ گزيده(804- 806), تاريخ مغول(550- 552), تاريخ نظم ونثر(201- 202), دايرةالمعارف فارسي(2/1676- 1679), دويست سخنور(233- 236), الذريعه(9/706- 15/264, 17/98), ريحانه(2/352- 355), شخصيت‌‌هاي نامي(325- 326), فرهنگ ادبيات فارسي(338- 339), فرهنگ سخنوران(624), الكني و الالقاب(2/286- 287), كليات عبيد زاكاني(مقدمه) لغت نامه(ذيل/ زاكاني), مؤلفين كتب چاپي(4/34- 37), مينو در (2/513- 515), هفت اقليم(3/164- 168).
شاعر و نويسنده طنزپرداز        
  سال و محل تولد:    772 هـ . ق – قزوين سال و محل وفات:    اصفهان يا بغداد زندگينامه:    خواجه نظام الدين عبيداله قزويني معروف به عبيداله زاكاني(772 هـ . ق) شاعر بزرگ نويسنده متفكر و منتقد بزرگ ايراني در يكي از توابع قزوين چشم به جهان گشود. عبيد زاكاني طنزپرداز و نويسنده‌اي آگاه بود. اهميت او خصوصاً در داشتن روش انتقادي و بيان مفاسد اجتماع با زباني شيرين و به طريق طنز در آثار منظوم و منثور است.منظومه انتقادي (موش و گربه) با بياني شيرين و طنزآميز اينگونه مسائل اجتماعي را عيان مي‌كند. عبيد زاكاني در يكي از دو شهر اصفهان يا بغداد وفات يافت.       آثار:    موش و گربه ‘ “رساله‌هاي اخلاق الاشراف”, “ده فصل”, “دلگشا”و “ده پند”      
 
عبيدزاكاني :نام   عبيدزاكاني :لقب   قرن هشتم ه‍ ق :تولد   772ه‍‍ ق :وفات   ديوان اشعار :آثار          
عبيد زاكاني شاعر و نويسنده طنز پرداز و شوخ طبع سده هشتم در قزوين از خانواده هاي مورد احترام و عربي الاصل به دنيا آمد.  
عبيد با امراي «آل اينجوي» فارس پيوندي نزديك داشت و قصايد و قطعاتي در ستايش آنان مي گفته است.  
هر چند كه درباره روابطش با حافظ روايتي در دست نيست ولي تنها اين واقعيت كه مردي با صفات و مشخصات او مدتي با حافظ در يك دربار در شيراز روزگار به سر مي كرده و در آنجا فعاليت داشته، كافي است كه احتمال وجود رابطه ميان آن دو را به يقين مبدل مي سازد. عبيد زاكاني، شوخ طبعي، آگاه بود. او مرد بيداري بود كه اوضاع زمانه را ابداً نمي پسنديد.  
سخنان طنز آميز عبيد اغلب خنده آور و گاهي ركيك است، اما در آن پيامي اصلاح جويانه و خيرخواهانه نهفته است كه از چشم روشن بينان پنهان نمي ماند.  
اشعار او به دو بخش جدي و شوخي تقسيم مي شود كه بخش طنز آميز آن از او چهره ادبي ممتازي ساخته است كه به نظم و نثر است و از ميان آنها «موش و گربه» اهميت خاصي دارد كه چاپهاي سنگي ارزان قيمت آن ميان عموم مردم دست به دست مي گردد.  
داستان موش و گربه جريان سياسي است كه در آن حاكمان و قاضيان مورد انتقاد قرار گرفته اند و چه بسا مقصود او «ابواسحاق اينجو» بوده باشد در برابر فرمانرواي كرمان  
از ديگر آثار طنزآميز عبيد زاكاني: اخلاق الاشراف، صد پند، رساله دلگشا، رساله تعريفات است.  
اخلاق الاشراف از نظر هنري، بسيار پرارج و از نظر جامعه شناسي و همچنين مردم شناسي بي نظير است.  
عبيد آثار ديگري چون مقامات فارسي، سنگ تراش و … دارد.  
عبيد در سال (772 ه‍ ق) درگذشت.  
   
ابياتي از منظومه موش و گربه او:  
قصه موش و گربه بر خوانا اي خردمند عاقل و دانا   بود چون اژدها به كرمانا از قضاي فلك يكي گربه   شير دُمّ و پلنگ چنگانا شكمش طبل و سينه اش چو سپر   شير از وي شدي گريزانا سر هر سفره چون نهادي پاي           :و در پايان قصه آمده است يادگار عبيد زاكانا هست اين قصه عجيب و غريب   كه شوي در زمانه شادانا جان من پند گير ازين قصه    مدعا فهم كن پسر جانا غرض از موش و گربه برخواندن          

دیدگاه خود را به ما بگویید.

شما باید وارد سایت شوید تا بتوانید نظر دهید.