شما می توانید با ارسال ایمیل خود ، بصورت رایگان مشترک شده و از بروزسانی مطلع شوید.

ایمیل خود را وارد کنید:

گزیده

Print This Post Print This Post

احتمالا یه جایی بین ۳۰ تا ۴۰ سالگی دیگه کم کم با موضوع شکم داشتنت کنار میایی و از خیر کامل آب کردنش میگذری، به کم پشتی موهات راضی میشی و حتی خوشحالی که همین مقدار مو رو داری، بجای غصه خوردن از داشتن موهای سفید سعی میکنی به این فکر کنی که این یه مقدار موی سفید لابلای اون همه موی مشکی جذابترت هم می کنه، و از اونجا که هنوز هم کلی موی مشکی داری حس جوونی رو در خودت زنده نگه میداری، حالا دیگه بیشتر متوجه سلامتیت هستی و از داشتنش خوشحال هستی… خیلی بیشتر مواظب خودت هستی، به خودت بیشتر میرسی، برای خودت مهم تر میشی… دلت برای دوستانت بیشتر تنگ میشه و خیلی بیشتر قدر دوستان و اطرافیان و روزهات رو می دونی…
آخر بستنی رو با دقت بیشتری میخوری و از خوردن آخرین تیکه هندوانه خیلی بیشتر لذت میبری…
شاید دلیل اینهمه این باشه که تازه داری متوجه میشی روزهای جوونی همیشگی نیستند و به شمارش پایان اونها کم کم فکر میکنی…
میپذیری خیلی از واقعیتها رو، خیلی از محدودیت ها رو، خیلی از نمیشه ها رو، بخصوص اونهایی که قبلا دوست نداشتی قبولشون کنی…
احتمالا بیشتر به گذشته فکر میکنی و سعی میکنی کارهای بزرگی که باید یه روزی انجامشون میدادی رو کم کم شروع کنی…
یه حس دیر شدن، گذر زمان، همراه با “هنوزم کلی وقت داری” در وجودت زنده میشه…
کلا دوران خاص و خوبیه…
میشه کلی ازش لذت ببری، و در کنار پذیرش بیشتر واقعیت ها و محدودیت ها، کلی کارهای بزرگ انجام بدی…
شاید به همین احساس باشه که میگن “میانسالی”

دیدگاه خود را به ما بگویید.

شما باید وارد سایت شوید تا بتوانید نظر دهید.